
ديشب به يكباره برف باريد
و صبح انفجار كلاغ ها از شاخه هاي سپيد
زمستان در دشت است ،تا دور دست نگاه
دنيايي بي انتها
عشق من ،
فصل ديگري رسيده است
و زير برف
مغرورانه و سخت كوش
زندگی،ادامه دارد...
(ناظم حکمت)
Ainaz.E

با سایه ی خویش در ساحل قدم میزدم و آفتاب انگشتان نورانی خویش را بر تن ماسه های ساحل می کشید.
مردی در آنسوی ساحل در حالی که پشت به دریا ایستاده بود صدفی را به گوش خویش نزدیک کرده بود و
با چشمانی بسته به صدایش گوش می داد...
سایه ام که اندکی عقب تر از من در حرکت بودپرسید:
دیوانه کیست؟....
با تامل پاسخ دادم:دیوانه کسی است که به اطراف و اتفاقات پیرامونش باشمی دیگر می نگرد...
سایه در حالی که به مرد آنسوی ساحل و کارش خیره شده بود،ادامه داد:
نه...اینگونه نیست...دیوانه کسی است که در یک قدمی دریا ایستاده باشد ،اما پشت به آن و با چشمانی بسته به
صدای بدلی دریا از درون صدفی گوش فرا دهد،...
آری... دیوانه کسی است که چشم بر روی هر آنچه در مقابل اوست بسته و گوش به یک انعکاس کاذب سپرده است...!!!
Ainaz.E
شب گذشته ،لذتی تازه کشف کردم...
تازه می خواستم از آن بهره ببرم که فرشته و ابلیسی به خانه ام هجوم آوردند...
در آستانه ی خانه به یکدیگر رسیدند و بر سر این لذت تازه آفریده شده ام به ستیز ایستادند.
یکی شان فریاد می زد: ـ گناه است...
دیگری می گفت: ـ عین تقواست.../
Ainaz.E
دو جاده می گسیختند از هم،در آن بیشه ی زرد
ناممکن بود گرفتن هر دو در پیش.بسا دریغ ،بسا درد
من که تک مسافری نبودم بیش،
دیری نگاهی کردم آن نخستین راه
تا دور ها...تا گم میان پیچک ها:
پس آن راه دوم گزیدم بر خویش
هر دو راه خرم،من این گرفتم در پیش
شاید آبستن نویدی به،
که سر سبزتر بودو نفر سوده:
گو هر دو را به رفتن آزموده
مسافران هر دو راه پیموده،
گو هر دو لمیده در میان سبزه
برگ و خس و خار پاندیده
در آن باوداد هر دو راه
که هیچ گامی نکرده بودشان سیاه
آه، برای دیگر روز بنهادم نخستین راه!
لیک بود آگاه که راه ،به نخستین راه می رسد ناچار،
و بازگشتی برایم نیست انگار
در زمانی دور ، بس دور،در جایی،
می گویم و می کشم آهی :
دو جاده در آن بیشه می گسیختند از هم،
و من راه کمتر پیموده را گرفتم در پیش،
و تفاوت از همین بود...نه بیش./
(از رابرت فراست)
Ainaz.E
اینجا چراغی روشن است...به دفتر یادداشتم که نگاهی می کنم این جمله را روی برگهایی میبینم که سرشار بود از خط نوشته هایی به رنگ خاکستری روزهای نبرد نیک ...من بودم و خودم تنهای تنها...و البته در آغوش خدا...اشکهایی که در تنهایی خود ریختم و ریختم...
روزگاری که چراغی روشن بود ومن بودم و یک جاده به عظمت زندگی...رفتم و رفتم...و تنها زمزمه ی من این بود "اینجا چراغی روشن است"
واکنون با تمام وجود فریاد خواهم زد...دیگر تنها نخواهم بود...
و باز هم:اینجا چراغی روشن است...
Ainaz.E
ورسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان
دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم...
تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش نوش کنیم...
(ح.پناهی) Ainaz.E
می نویسم به دروغ...زندگی جادوییست!
و به یک دلخوشی گیج و مهال
که من از بودن خود خشنودم...
که من از هست شدن...و از این ثانیه ها که در آن از تب و تاب گذر یک گنجشک ...
و صدای پر مرغان دقایق خالیست...خشنودم.
می نویسم به دروغ...
ainaz.e

و آدمی، میکشد آنچه را دوست میدارد،
پس همگان بشنوند،
یکی به نگاه تلخ میکشد،
دیگری به کلام سالوس،
زبونان به بوسهای نابود میکنند،
شجاعان به شمشیر.
از اسکار وایلد.
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن حال با روح ماست
Ainaz.E
من از اعماق حادثه به ژرفای احساس آبی اکنون رسیده ام...
من از آب از آیینه از جنون به مرز ماورایی اکنون رسیده ام...
و حال مرا دریاب ای آرامش همیشه که من از منی دیگر به "ما" رسیده ام...
نفس بکشیم ...زندگی جاریست
Ainaz.E
