|
|
|
|
برای هر رویدادی دلیل وجود دارد و برای هر هدفی زیر این گنبد کبود : هنگامی برای زاده شدن, هنگامی برای مردن هنگامی برای بذر افشانی ,هنگامی برای درو هنگامی برای کشتن, هنگامی برای التیام بخشیدن هنگامی برای خرابی, هنگامی برای آبادانی هنگامی برای گریه, هنگامی برای خنده هتگامی برای در بر گرفتن, هنگامی برای پس زدن هنگامی برای سکوت, هنگامی برای سخن گفتن هنگامی برای عشق ,هنگامی برای تنفر "تمامی آنچه تا کنون روی داده است هم اکنون روی می دهد و در آینده روی خواهد, داد هم اکنون در حال روی دادن است.این لحظه ابدی است...هنگام تصمیم گیری جدید تو." "جهان در انتظار تو وتصمیم توست و برای آتچه که به وجود می آوری جا بازمی کند. تو همانی را به وجود می آوری که هستی" Ainaz.E
+ نگاشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:11 توسط آیناز |

به دنیا آمده ای درست مثل کتابی باز و ساده و نانوشته .
باید سرنوشت خود را رقم زنی خود و نه کس دیگر.
چه کسی میتواند چنین کند؟چرا؟
مجبوری سرنوشت خود را بنویسی .خالق سر انجام خود باشی .
با "خود" آماده و قالب یافته به دنیا نیامده ای .
همچون بذر زاده شده ای و می توانی همان بذر بمانی و بمیری
اما می توانی گل باشی و بشکفی می توانی درخت باشی و ببالی.../
"اوشو"
Ainaz.E
+ نگاشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:13 توسط آیناز |
مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می زد. مردی را از فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیکتر که میشود, میبیند مردی بومی صدف هایی را که به ساحل می افتد در آب می اندازد. -صبح بخیر رفیق خیلی دلم دلم میخواهد بدانم چه می کنی؟ -این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم . الان موقع مد دریا ست و این صدفها را به ساحل آورده است و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. -دوست من !حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمی توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست نمیبینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند; مرد بومی لببخند می زند, خم می شود و دوباره صدفی را بر می دارد و آن را در داخل دریا می اندازد: "برای این یکی اوضاع فرق می کند" ainaz.e
+ نگاشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:13 توسط آیناز |

لحظه ها آنقدر آرام و پر از دلهره اند
که تنم در میان دو هجا فاصله انداخته است.....
در میان دو هجای ابدیت و حیات ...!
من پر از وسوسه ام پر از وسوسه و شور تو بودن...تو شدن
و تو آرام و پر از خنده ی تلخ خیره خیره به دو چشمان پر از غربت من می نگری...
و فقط پر شایدهایی...
پر شایدهایی که خودت نیز جوابش را شاید نتوانی دادن...
و مرا در رویا در دو چشمان پر از روشنیت ...
و در آن حا لایی که نمی دانی کی خواهد شد...
در پگاه یک روز گم کردی...4/3/82
Aynaz.E
+ نگاشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:37 توسط آیناز |
تا حالا چند بار از این جمله استفاده شده بدون اینکه احساس واقعی فرد گوینده باشد:
انسانها خیلی راحت میگویند:"دوستت دارم"
میگویند زمانی دوست داشتن مثل سکه ای بود که هرکسی فقط یکی داشت و فقط به نام یک نفر در دل انسان ضرب شده بود پس انسانها در خرج کردن آن وسواس داشتند و هر بار که میخواستند از آن استفاده کنند از خود میپرسیدند:آیا وقت خرج کردن آن اکنون است؟
با گذشت زمان افرادی شروع کردن به زدن سکه های بدلی در دل خود…
پس هر کس در دلش سکه ای داشت که اصل بود و سکه هایی بدلی که گاه و بی گاه آنها را خرج می کرد...
و هنگامی که بایسته بود تا سکه ی اصل را خرج کند به خاطر سر خوردگی از سکه های خرج شده ی دیگر انگیزه ای به خرج کردن نداشت!
و بدینگونه انسان ماند و سکه ای که هیچ وقت به موقع خرج نشد...
سکه ات را خرج کردی یا هنوز ته قلبت نگه داشته ای؟
این دفعه که خواستی به کسی بگویی "دوستت دارم"از خودت بپرس:آیا اکنون لحظه ای مناسب برای خرج کردن هست؟؟؟
به چه قیمتی میخواهم خرجش کنم؟؟؟
Ainaz.E
+ نگاشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:10 توسط آیناز |
...و کسی نیفروزد چراغی را که پنهانش کند یا زیرپیمانه اش بگذارد... بلکه بر چراغدانش نهد تا آنان که داخل شوند... روشناییش را ببینند.../ "پیش رویم دو راه بود, راه کمتر پیموده را برگزیدم, و تمام فرق ماجرا همین بود." Ainaz.E
+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:12 توسط آیناز |

آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمی کنند امید وارم تو هم از همان ها باشی شب تولد تو همه شبهاست!
........
aynaz.e
+ نگاشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:42 توسط آیناز |
اصرار داشت بگم چقدر دوسش دارم ... گفتم دوست داشتن که مقدار نداره.مهم اینه کسی رو دوست داری...و این احساس واقعیه. گفت :نه باید بگی.اگه نگی حتما دوستم نداری. چشمامو بستم و با صدای بلند گفتم دو تا.با تعجب نگاهم کرد و گفت :جدی نمی گی.فقط دو تا؟ گفتم :دو تا برای من یعنی خیلی .من وقتی بچه بودم هر چیزی رو که خیلی دوست داشتم میگفتم دو تا دوست دارم...مامان دو تا ...بابا دو تا... با خنده گفت من تو رو به اندازه ی همه مولکولهای اب روی زمین دوست دارم...به اندازه ی همه ی ستاره های اسمون. گفتم ولی من دو تا... تکرار کرد ولی من به اندازه ی همه ستاره ها...و رفت... حالا روزها از اون روز میگذره و اون هنوز بر نگشته... با خودم گفتم:دیدی دو تا از همه ستاره ها و ابهای زمین بیشتره؟ aynaz.e
+ نگاشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:2 توسط آیناز |
نگاهت میکنم اما, نگاهت را نمیبینم صدایت میکنم اما, صدایت را نمیابم دلم یکباره میگیرد. زبانم باز میماند از دوباره گفتن و گفتن و چشمانم آه, چشمانم... و در دستی از پی دستی نمیابم صدایی نیست.راهی نیست! ومن درمحور امروز فهمیدم : "که دستی را نمیابم اگر خواهم" و فرداها که میگیرند از من وام تنهایی کسی از فرط دلتنگی سراغم را نمیگیرد. کسی از درد تنهایی نگاهم را نمیجوید کسی از من نمیپرسد که آیا سیب میخواهی؟ کسی از من نمیپرسد:چرا تنهای تنهایی؟...... صدایت میکنم اما .... پﮋواکی نخواهد بود ,نگاهی نیز از سویت به چشمانم نخواهدبود و من آهسته میگویم که آری سیب میخواهم. همان سیبی که دردست کسی در گوشه ی آن باغ میبینی..... ........و من افسوس ...روزی داشتم سیبی. صدایم باز میگیردو دستم باز میلرزد..... نمیخواهم بدانم سیب را کی چید نمیخواهم بدانم که سیبم را کسی دزدید... و من آهسته میگریم..... ...........و از اشکم که در راه زمین میبود میپرسم: "آیا سیب را دیدی؟" و اشک در لحظه ای که دورتر میشد نشانم داد.... آنجا را که میبینی سیبی بود که از دست کسی افتاد و در آنسان ....کسی دیگر سیب را برداشت. و در لحظه اشکم بر زمین میریخت و من در حسرت سیبی که در روزی زمستانی برای لحظه ای غفلت ... و دیگر هیچ.......! به یکباره تمام صحنه ها را یاد آوردم تمام لحظه ها را تک به تک انگار بادی بود در ذهنم...گذر میکرد. صدایت میکنم اما .....آری سیب میخواهم.....! Ainaz.E
+ نگاشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:55 توسط آیناز |

بارون:
بارون میاد جرجر گم شده راه بندر
ساحل شب چه دوره. آبش سیاه و شوره
ای خدا کشتی بفرست. آتیش بهشتی بفرست
جاده ی کهکشون کو زهره ی آسمون کو؟
چراغ زهره سرده تو سیاهیا میگرده.
ای خدا روشنش کن .فانوس راه منش کن.
گم شده راه بندر بارون میاد جرجر
بارون میاد جرجر رو گنبد و رو منبر
لک لک پیر خسته بالای منار نشسته
لک لک ناز قندی یه چیزی بگم نخندی:
تو این هوای تاریک دالون تنگ باریک
وقتی که میپریدی تو زهره رو ندیدی؟
"عجب بلایی بچه از کجا میایی بچه؟
نمیبینی خواب جوجه ام حالش خرابه جوجه ام
از بس که خورده غوره تب داره مثل کوره
تو این بارون شر شر هوا سیا زمین تر
تو ابر پاره پاره زهره چیکار داره؟"
بارون میاد جر جر رو پشت بون هاجر
هاجر عروسی داره تاج خروسی داره.....!
(ادامه شعروخودتون از کتاب "هوای تازه" بخونید)
A.shamloo
+ نگاشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:17 توسط آیناز |
| ||||||